هر روز با یک مطلب جدید و آموزنده

حتماً سر بزنید

نظر یادتون نره
 

با سلام خدمت دوستان عزیز

وبلاگ منو اگه براتون مشکلی نداره تو وبلاگ خودتون پیوند کنید واسه منم نظر بدین که وبلاگ شمارو هم اضافه کنم.

دوستای خوبم وقتی نظر میدین اطلاعات خودتونو کامل پر کنید تا در ارتباط باشیم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

 


نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو - بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

سلام .من خیلی دوست دارم کتاب بخونم ولی همیشه یه بهانه واسه انجام ندادن این کار پیدا میکنم...امیدوارم این متن این مشکلم رو حل کنه.....دوست داشتم شما هم بخونید  

کتاب و کتابخوانی

کتاب و کتابخوانیکتابخوانی از جمله صفاتی است که بسیاری از ما علاقه داریم واجد آن باشیم، اما اکثر ما وقت و حوصله کافی را به خواندن کتاب اختصاص نمیدهیم. سعی کرده ام با کمی مطالعه و جستجو و تطبیق آن با شرایط خود و اطرافیان، برخی از مهمترین نکات در این حوزه را گردآوری کنم.

قبل از هر چیز باید ببینیم چه عواملی مانع مطالعه ما میشوند تا در مورد رفع آنها فکر کنیم:

۱) احساس میکنیم سرعت خواندن ما بسیار کند است و پیشرفت خوبی نداریم.

۲) مطالعه کتابها را آغاز میکنیم اما آنها را به پایان نمیبریم.

۳) در زمان مطالعه کردن، نمیتوانیم به شکل کامل و مناسب، تمرکز داشته باشیم.

۴) مطالعه کردن برای ما خسته کننده است.

۵) حوصله متن های طولانی را نداریم.

۶) خواندن کتاب، در کوتاه مدت برای بسیاری از ما، لذت ایجاد نمیکند.

۷) بسیاری از کتابهایی که میخوانیم به «توصیه» یا «تحمیل» دیگران تعیین شده است.

۸) خواندن یک کتاب به تنهایی (و بدون مشارکت دیگران) کاری است که حوصله بسیار میخواهد که از حد توان بسیاری از ما خارج است.

۹) در لحظاتی که تصمیم به مطالعه میگیریم، کتاب مناسبی در اختیار ما یا در ذهن ما وجود ندارد.

در مورد هر یک از این نکات، موارد زیر را در نظر بگیرید:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

واقعا هدف از ادامه تحصیل چیست؟؟؟؟:

مقدمه اول:

یک واقعیت وجود دارد. نباید نظام آموزشی، به مسیر رشد و پرورش ما جهت بدهد، این ما هستیم که مسیر رشد خود را انتخاب و ترسیم میکنیم.

شاید سالها بعد، علاوه بر دکترا و پست دکترا، پست پست دکترا، پست پست پست دکترا و … هم در دانشگاه ها شکل گرفت. یعنی ما دیگر باید زندگی خود را تعطیل کنیم و تا دم مرگ به در دانشگاهها دخیل ببندیم؟

هر درجه تحصیلی معنا و مفهوم و کارکردی دارد.

اجازه بدهید که اول در مورد کارشناسی بگوییم.

خود کارشناسی یکی از ترجمه های غلط و طنز آمیز است. کارشناس کسی است که سالها تخصص و تجربه دارد. ما هر کسی که چهار سال در دانشگاه میچرخد و غذای ارزان میخورد و روی صندلی های سفت دانشگاه، مینشیند و اس ام اس بازی میکند و با تقلب در پایان ترم نمره ای می آورد، کارشناس مینامیم!

لیسانس واژه متفاوتی است. لیسانس یعنی مجوز٫ چیزی مثل جواز کسب!

من وقتی لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم، یعنی میتوانم و مجازم با این دانش، امرار معاش کرده و حق دارم در مورد آن حوزه، تا حد دانشم اظهار نظر کنم.

من باید چند سال در آن حوزه کار کنم تا به یک «کارشناس» به معنای واقعی کلمه تبدیل شوم.

به همین دلیل، در عمده کشورهای دنیا، مردم رشته لیسانس خود را با نگرشی به بازار کار و نیازهای روز جامعه، انتخاب می کنند.

فوق لیسانس یا کارشناسی ارشد، برای کسانی است که میخواهند در یک حوزه خاص عمیقتر شوند. عموماً وقتی معنی پیدا میکند که کسی لیسانس خوانده و مدتی در آن حوزه کار کرده و سپس تصمیم میگیرد به دانش خودش در آن حوزه عمق دهد.

مثلاً من مکانیک خوانده ام، سالها در صنعت کار میکنم، میبینم حوزه کنترل و اتوماسیون حوزه جذابی است که دانش من در آن محدود است. به دانشگاه برمیگردم تا دانش خودم را در آن حوزه خاص ارتقاء دهم. طبیعی است کسی میتواند این مقطع را به پایان ببرد که معلومات خود را در حوزه ای با رعایت روش شناسی علمی، به نتایجی کاربردی تبدیل کرده و گزارشی از این فعالیت (تحت عنوان تز یا مقاله) ارائه نماید

دکترا برای کسانی است که رسالت خود را تولید علم و پیشبرد مرز دانش جهان در یک حوزه تخصصی می دانند.

——————————————————————————————————

مقدمه دوم:

اما در ایران تعریف متفاوتی در ذهن مردم است. همه فکر میکنند تا جایی که وقت و استعداد دارند باید این مقاطع را درست یکی پس از دیگری ادامه دهند!

کارکرد اصلی هم، نه دغدغه توسعه دانش و مهارت فردی است و نه پیشرفت علم. عمدتاً یک عنوان است.

این را از اینجا میفهمم که میبینم برخی دوستانم در دوره دکترا، درد  دل میکنند که باید هر هفته یک مقاله بخوانند! این خود نشان میدهد که مقاله خواندن، یک «درد» است نه «غذایی برای یک روح گرسنه علم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

 

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.


 پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.


 شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.


 حاکم پرسید : علت طلاق؟


 آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.


 حاکم پرسید:دیگه چی؟


 آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.


 حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟


 الاغ گفت: آره.


 حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟


 الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.


 حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.

 

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.

نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :

مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :

دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار

دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟

بقال با تعجب پرسید ؟

چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت : آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

پسری دختر زیبایی را دید شیفتش شد، چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدن که یهو یه بنز گرون قیمت جلوی پاشون ترمز زد دختره بهپسره گفت:خوش گذشت ولی نمیتونم همیشه پیاده راه برم بای.

نشست تو ماشین راننده بهش گفت خانوم ببخشید من راننده ی آقا هستم لطفأ پیاده شید...!!

ایول

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيشداوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با اين دختر پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و اين دختر هم بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،پسرت.

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند.


بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

به امید روزی که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن هم ؛

"مهدی آمد..."

سالروز تاج گذاری و امامت حضرت بقیه الله (عج) رو به تمامی شیعیان حضرت تبریک میگویم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

راستی می دونید ((gf)) مخفف چیه : خوب معلومه مخفف گوجه فرنگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

 
چهره واقعی آقا قبل از خواستگاری کردن از دید خانم ها


اما
چهره آقا پس از خواستگاری از دید خانم ها!!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

با سلام

چند تا از دوستان آدرس فیس بوک مند میخواستن که گفتم بزارم تادیگران هم اگه خاستن بیان ادد کنن

farzad ziaei

عکس خودمو گذاشتم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

بهترین دوست

نکته ها و پند ها | بهترین دوست پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید ... چند تا دوست داری؟ ... گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

دنیای مردونه ی مردونه

ما مرد ها اصولا آدمای خوشبختی هستیم چون

1-اسم انواع حشرات مفید و مضر و سایر موجودات را روی ما نمی گذارند.مثل پروانه شاپرک پرستوو...

2-موقع خواستگاری نگران به هم خوردن تعادل سینی چای نیستیم.

3-از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمی شویم.

4-احتمال مرگمان بادیدن موش و سوسک و مارمولک نزدیک به صفر درجه است.

5-خیالمون راحته که خواهر شوهر و جاری روی اعصابمون رزمایش برقرار نمی کنند.

..................................................................................................................................................

دنیای زنونه ی زنونه

ما زنها اصولا آدمای خوشبخت تری هستیم چون

1-اسم هر چی گله روی ماست مثل نسترن نرگس نیلوفرو...

2-لزومی نداره دسته گل دست بگیریم و به مراسم منت کشی(خواستگاری).

3-به هر چیز کوچیکی رگای گردنمون ورم نمی کنه بزنیم بقیه رو لت و پار کنیم.

4-آمار قبولیمون توی کنکور دو برابر مردهاست(آی کیو بالاست و دیگه کاریش نمیشه کرد)

................................................................................................................................................

فرق بین زن و مرد

یک زن همه چیز رو در مورد بچه ها میداند.دوستانشان.غذا های مورد علاقه.رویاها و آرزو هایشان.وضعیت درسی و کلاسی و...

اما یک مرد به طور سر بسته میداند که برخی افراد کم سن و سال هم در این خانه زندگی می کنند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

شک ندارم که دیگه ۲۱ دسامبر پایان دنیاست!!!!

منم مثل خیل از شما قبول نداشتم

اما امروز یه صحنه ای دیدم باور نکردنی!!!

دختره خیلی قشنگ و مجلسی راحت پارک دوبل کرد!!!

بندگان خدا برید توبه کنید نشونه از این بالاتر میخواید ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

امام حسین هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…
ستار پولدارترین مرد شهر، یکماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید…
قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری …!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید…
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن …!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید…
آقا احمد تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!
حسین (ع) هنوز مظلوم است....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

چرا زنان گریه می‌کنند؟

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: “چرا گریه می‌کنی؟”

مادرش به او گفت: “زیرا من یک زن هستم.”

پسر کوچک گفت: “من نمی‌فهمم!”

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: “تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید!”

بعد‌ها پسر کوچک از پدرش پرسید: “چرا مادر بی‌دلیل گریه می‌کند؟”

.”


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

هديه‌ای برای همسر آينده…

خواستم برای جشن تولد نامزدم هدیه‌ای بفرستم به همین خاطر از خانم خوش پسندی که یکی از همکارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره یک جفت دستکش بسیار اعلا انتخاب کند تا برایش بفرستم… پس از خرید، خانم خوش پسند هم برای خود یک جفت شورت انتخاب کرده و پس از اینکه هر دو بسته‌بندی آماده شد پول را به صاحب مغازه دادیم و هنگام تحویل غافل از اینکه شاگرد خرازی بسته‌ها را اشتباهی داده، یعنی بسته دستکش را به خانم و بسته شورت را به من داده، من با اطمینان خاطر آن را باز نکردم و به منزل آمدم. .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

به خاطر خودت عاشق باش

به خاطر خودت عاشق باشمردی جوان پریشان و آشفته نزد شیوانا آمد و با حالتی زار و به هم ریخته گفت: “به هر کسی محبت می‌کنم جوابم را با گستاخی و بی‌احترامی می‌دهد و از مهربانی من سوء استفاده می‌کند و نمک می‌خورد و نمکدان می‌شکند. شما بگویید چه کنم! آیا طریق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بی‌رحم و خودپرست شوم و به فکر منافع خودم باشم؟!”

شیوانا با لبخند گفت:
“وقتی کسی به دیگری محبت می‌کند و در حق انسان‌های اطراف خودش مهربانی و شفقت به خرج می‌دهد این کار را فقط به خاطر آن‌ها انجام نمی‌دهد بلکه اولین فردی که از این عمل مهربانانه نفع می‌برد خود شخص است که احساسی آرامبخش و متعالی وجودش را فرا می‌گیرد و برکت و شادی و
عشق در وجود و زندگی او گسترش می‌یابد.

اگر آن‌ها جواب محبت را با فریب و دغل می‌دهند و از مهربانی تو سوء استفاده می‌کنند، تو هرگز نباید فضای پاک و آرام و باصفای دل خود را به خاطر افرادی این چنینی تیره و تار کنی. هرچه اطراف تو را فریب و نیرنگ بیشتر فرا گرفت، تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالی روح و روان خودت عاشق‌تر بمان و چراغ مهربانی را در دل خود خاموش نکن.

در واقع به خاطر خودت هم که شده همیشه عاشق بمان!”

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

دکتر حسابی پس ازاینکه تصمیم گرفت در ازمایشگاه نور امریکا

در دانشگاه شیکاگو با انیشتن همکاری کند متوجه شد...

 دکتر حسابی:متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه

های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است ,

بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم ,

ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما

است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات

اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه

فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم

وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در

مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

دکتر «ایبِن الکساندر» که تجربه خود از مرگ و نیستی را در مطلب ویژه مجله «نیوزویک» به رشته تحریر در آورده، می‌نویسد: به عنوان یک جراح مغز هیچگاه به پدیده تجربه‌های جهان پس از مرگ و چنین مقولاتی باور نداشتم.
 

به گزارش سه نسل ، مجله آمریکایی «نیوزویک» در شماره جدید خود مطلبی را به پزشک متخصص مغز و اعصاب اختصاص داده است که به گفته خودش، هفت روز «زندگی‌ای با هوش غیرانسان» را تجربه کرده است، تجربه ای که وی آن را حسی شیرین و «آن جهانی» می داند. وی از دنیایی سخن می گوید که اتحاد اساس آن است و آن قدر زیباست که «پنج ثانیه اش ارزش عمری انتظار را دارد.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است


+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

ااین اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده به گزارش خیر رسانی حوادث وناهنجاریهای اخلاقی مادر دختر 7 ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از 10 دقیقه دختر درب خانه ی همسایه را میزند پسری 27 ساله به اسمه مهدی در رو باز میکنه با روی خوشی با سارا صحبت میکند سارا میگوید من تنهام میشه بیایید خانه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز میترسم وگرنه خودم این کار انجام میدادم،مهدی که متعجب شده بود به خانه ی دختر 7 ساله(سارا) میرود،وقتی مهدی وارد میشود میبیند گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه بعد سارا برای مهدی یک لیوان شربت میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود،مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میرود در همین لحظه سارا داد میزنه دارا بیا یه نفرسره کار رفته همه ی این متن رو خونده ه ه ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

“دوست دارم”

تکیه کلام تو بود…

من بی جهت به آن تکیه داده  بودم…!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

 

مردی وارد گلفروشی شد تا دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری زندگی می کرد سفارش دهد و با پست برای او بفرستد .

وقتی از گل فروشی خارج می شد دخترکی را دید که کنار درب ورودی گل فروشی نشسته و گریه می کند.

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید که چرا گریه می کنی؟

دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی زیبا میخرم تا آن را به مادرت هدیه کنی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دخترک لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت به لب آورد.

مرد به دخترک گفت: میخواهی تو را برسانم؟

دختر گفت: نه ممنون تا قبر مادرم راهی نیست پیاده میروم.

مرد زبانش بسته شد بغض گلویش را گرفت دلش شکست و اشکش جاری شد. بدون درنگ به گل فروشی برگشت و دسته گلش رو پس گرفت و 500 کیلومتر رانندگی کرد تا با دست خودش آن را به بزرگترین و با ارزشترین کس زندگیش هدیه کند .

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن . ( شکسپیر )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

این مطلب  و یه جا دیدم  جالب بود . با دقت بخون این دفع دیگه واسه خنده نیست دو کلمه حرف حساب .نظرم بده چون دوست دارم  نظرتو بدونم واسم مهم .

بیایید پارسی وار زن ها را پاس بداریم

این بار اگر زن زیبا رویی دیدید هوس را زنده به گورش کنید و خدا رو شکر کنید برای خلق این زیبایی.زیر باران اگر دختری را سوار کردید جای شماره دادن به او امنیت بدهید و  او را به مقصد مورد نظرش برسانید نه به مقصد مورد نظرتان .در تاکسی خودتان را به در به چسبانید نه به او بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه دید احساس امنیت کند نه ترس

بیایید فارغ از جنسیت کمی مرد باشید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند .او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد

، اما عقرب انگشت او را نیش زد .مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را بیرون بیاورد اما عقرب بار

دیگر او را نیش زد .رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می

دهی ؟ مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که

عشق بورزم .

گاهی فراموش میکنیم که عشق بورزیم عشق ورزیدن به اطرافیان یکی از قویترین نیروی کائنات

است.عشق بورزیم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  | 

 
یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!



از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟

مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !



مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟

آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟

آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزاد  |